دریچه ای رو به زمانی دور و دست نیافتنی
چه بیم اگر این روزها عطش نوشتن دارم ؟ بگذار در دل این شبهای بی پایان تنها در انتهای این سال خسته زلفی با کلمات و اندیشه گره زده باشم ...حتی اگر ردی از آن همه فکر و نوشته اینجا هم نباشد ! راستی چند روز پیش من و باران بودیم و صندلی خالی این روزها ... کیستی که همه منت می پندارند ! کیستم که همه توام می پندارند ! * که درد می فزاید ... درد ! تک درختی مانده از زمستانی سخت میوه خواهم داد باور کن ! در کوچه محبت از نقد جان گذشتیم آخر جانا لطفی کن احوال این گدا را شب تاریک یکی از روزهای سیاه آن سال پر از درد خواب تلخکامی دخترکش که دیگر نبود انگار در خود شکستش ! میان تکه تکه های وجودش اما خندید ... فردا شاید روشن باشد ! شاید ... 

| Design By : Night Skin |
