تبليغاتX
خانه ای کنار برکه


خانه ای کنار برکه

دریچه ای رو به زمانی دور و دست نیافتنی


چه بیم اگر این روزها عطش نوشتن دارم ؟ بگذار در دل این شبهای بی پایان تنها در انتهای این سال خسته زلفی با کلمات و اندیشه گره زده باشم ...حتی اگر ردی از آن همه فکر و نوشته اینجا هم نباشد ! راستی چند روز پیش من و باران بودیم و صندلی خالی این روزها ...



نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط مرد بارانی| |


کیستی که همه منت می پندارند !

کیستم که همه توام می پندارند !


* که درد می فزاید ... درد !


نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط مرد بارانی| |


تک درختی مانده از زمستانی سخت

میوه خواهم داد

باور کن !



نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط مرد بارانی| |


در کوچه محبت از نقد جان گذشتیم     آخر جانا لطفی کن احوال این گدا را


نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط مرد بارانی| |


شب تاریک یکی از روزهای سیاه آن سال پر از درد خواب تلخکامی دخترکش که دیگر نبود انگار در خود شکستش ! میان تکه تکه های وجودش اما خندید ... فردا شاید روشن باشد ! شاید ...


نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 2 قبل از ظهر توسط مرد بارانی| |


Design By : Night Skin