دریچه ای رو به زمانی دور و دست نیافتنی
سر بر بالین شب نه از تلخی های اون روزها رو صورتش اثزی نبود ، انگارکه همه چیز رو فراموش کرده باشه ، نمی دونم بگم خوشحالم یا ناراحت ، نمیدونم باید بخندم یا گریه کنم ... و چه زمان طولانی ای که نه خندیدم و نه گریه کردم ! کاش لااقل می دونست تو دل من چی میگذره . از اون آدمهائی نیست که نتونه بدونه ، چقدر کمش دارم ... بین دیگری هائی که تو این سالها کوتاه یا زیاد تو زندگیم بودن ... بین همه آدمهای روی زمین اگه یکی جاش خالیه اونه ! دیدمش ، منو دیده ؟ نمی دونم ! یه روزی معلوم می شه ... شاید تا قیام قیامت بهم چیزی نگیم اما همینجوریشم دوست دارم ! با اینکه اگه نباشه یه سری ملاحظات روزگار نسبتاً خوشی دارم اما هنوزم گاهی به گذشته فکر می کنم ، گاهی خواب اون روزها رو می بینم ، گاهی تو شادی ها و تلخی هاش غرق می شم ... راستی خوب شد یا بد ؟؟؟ پ.ن : باورت شد این دروغ آخرو ! از اون روزها خیلی می گذره ... تو رفتی و من موندم و سیاهی های زندگیم ! چه خدا دوست داشت دخترک شیرین زبان رویاها ... هیچ می دانی چرا چون موج پیدات کردم تو دلهره و تشویش و امید بهرحال اما پیدات کردم تو بی خبری شاید غرق دنیای خودت بهرحال اما پیدات کردم ....
یا که سایه ی دوک زالی بود ؟ "اخوان ثالث" می نویسم از تو ای زیبای من سال نو مبارک چه بیم اگر این روزها عطش نوشتن دارم ؟ بگذار در دل این شبهای بی پایان تنها در انتهای این سال خسته زلفی با کلمات و اندیشه گره زده باشم ...حتی اگر ردی از آن همه فکر و نوشته اینجا هم نباشد ! راستی چند روز پیش من و باران بودیم و صندلی خالی این روزها ... کیستی که همه منت می پندارند ! کیستم که همه توام می پندارند ! * که درد می فزاید ... درد ! تک درختی مانده از زمستانی سخت میوه خواهم داد باور کن ! در کوچه محبت از نقد جان گذشتیم آخر جانا لطفی کن احوال این گدا را شب تاریک یکی از روزهای سیاه آن سال پر از درد خواب تلخکامی دخترکش که دیگر نبود انگار در خود شکستش ! میان تکه تکه های وجودش اما خندید ... فردا شاید روشن باشد ! شاید ... اون روز ها هرکی هر چی می گفت سکوت می کرد یا حداکثر تلخ خنده ای مهمونش می شد ... زندگیش تباه شده بود ! اما کسی نمی دید و نمی شنید ... شاید به همین زودی همه رو ترک می کرد ... شاید البته ! اوايل كوچك بود. يعني من اين طور فكر مي كردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس كرد. حجماش بزرگ تر از دل شد و من هميشه از چيزهايي كه حجم شان بزرگ تر از دل مي شود، مي ترسم. از چيزهايي كه براي نگاه كردن شان ـ بس كه بزرگاند ـ بايد فاصله بگيرم، مي ترسم. از وقتي كه فهميدم ابعاد بزرگياش را نمي توانم با كلمات اندازه بگيرم يا در « دوستت دارم » خلاصه اش كنم، به شدت ترسيده ام. از حقارت خودم لجام گرفته است. از ناتواني و كوچكي روحام. فكر ميكردم هميشه كوچك تر از من باقي خواهد ماند. فكر مي كردم اين من هستم كه او را آفريدهام و براي هميشه آفريدهي من باقي خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت. آن قدر كه من مقهور آن شدم. آن قدر كه وسعتاش از مرزهاي « دوست داشتن » فراتر رفت. آن قدر كه ديگر از من فرمان نمي برد. آن قدر كه حالا مي خواهد مرا در خودش محو كند. اكنون من با همهي تواني كه برايم باقي مانده است ميگويم « دوستت دارم» تا اندكي از فشار غريبي كه بر روح ام حس ميكنم رها شوم. تا گوي داغ را براي لحظهاي هم كه شده بیاندازم روي زمين. " از : مصطفی مستور"
و ریه به نسیم سپار
کین دشت ِ پر شقایق
جز با دشنه ی عشق
به هیچ کس ره نمی دهد

در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟
زان که بر این پرده ی تاریک این خاموشی نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم
و آنچه می بینم نمی خواهم
کاین پریشان مرد
این پریشان پریشانگرد
در پس زانوی حیرت مانده ، خاموش است
سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن
جمله تن ، چون در دریا ، چشم
پای تا سر ، چون صدف ، گوش است
لیک در ژرفای خاموشی
ناگهان بی اختیار از خویش می پرسد
کآن چه حالی بود ؟
آنچه می دیدیم و می دیدند
بود خوابی ، یا خیالی بود ؟
خامش ، ای آواز خوان ! خامش
در کدامین پرده می گویی ؟
وز کدامین شور یا بیداد ؟
با کدامین دلنشین گلبانگ ، می خواهی
این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد ؟
چرکمرده صخره ای در سینه دارد او
که نشوید همت هیچ ابر و بارانش
پهنه ور دریای او خشکید
کی کند سیراب جود جویبارانش ؟
با بهشتی مرده در دل ،کو سر سیر بهارانش ؟
خنده ؟ اما خنده اش خمیازه را ماند
عقده اش پیر است و پارینه
لیک دردش درد زخم تازه را ماند
گرچه دیگر دوری و دیری ست
که زبانش را ز دندانهاش
عاجگون ستوار زنجیری ست
لیکن از اقصای تاریک سکوتش ، تلخ
بی که خواهد ، یا که بتواند نخواهد ، گاه
ناگهان از خویشتن پرسد
راستی را آن چه حالی بود ؟
دوش یا دی ، پار یا پیرار
چه شبی ، روزی ، چه سالی بود ؟
راست بود آن رستم دستان
می سرایم از تو ای رویای من
ای نگاهت سبز تر از سبزه زار
می نویسم بی قرارم بی قرار
پشت دیوار بهار
می نویسم مانده ام در انتظار
ای که چشمت خواب را از من گرفت
می نویسم خسته ام از انتظار
می نویسم می نویسم یادگار
من نمی دانم چه داده ای به من؟
که چنین دل را سپردم دست تو
یا چه بود در آن نگاه آتشین
یا چه کرد بامن دو چشم مست تو
من نمی دانم نمی دانم چرا؟
این چنین آشفته ام
آشفته ام
با خیالت روز و شب در آتشم
شعر هایی نیمه شب ها گفته ام
من نمی دانم ولی اینک بهار
با دو صد گل می رسد
باغ تا گل می دهد
گل به بلبل می رسد
باز می اید بهار
باز می اید بهار
من نمی دانم چرا؟
کس نمی آرد مرا پیغام یار
ای ستمگر روزگار
بی قرارم بی قرار
باز می بارم
چو باران بهار


| Design By : Night Skin |

