تبليغاتX
خانه ای کنار برکه


خانه ای کنار برکه

دریچه ای رو به زمانی دور و دست نیافتنی


سر بر بالین شب نه
و ریه به نسیم سپار
کین دشت ِ پر شقایق
جز با دشنه ی عشق
به هیچ کس ره نمی دهد


نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط مرد بارانی| |





نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط مرد بارانی| |


از تلخی های اون روزها رو صورتش اثزی نبود ، انگارکه همه چیز رو فراموش کرده باشه ، نمی دونم بگم خوشحالم یا ناراحت ، نمیدونم باید بخندم یا گریه کنم ... و چه زمان طولانی ای که نه خندیدم و نه گریه کردم ! کاش لااقل می دونست تو دل من چی میگذره . از اون آدمهائی نیست که نتونه بدونه ، چقدر کمش دارم ... بین دیگری هائی که تو این سالها کوتاه یا زیاد تو زندگیم بودن ... بین همه آدمهای روی زمین اگه یکی جاش خالیه اونه ! دیدمش ، منو دیده ؟ نمی دونم ! یه روزی معلوم می شه ...



نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 2 قبل از ظهر توسط مرد بارانی| |


شاید تا قیام قیامت بهم چیزی نگیم

اما

همینجوریشم دوست دارم !


نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 2 قبل از ظهر توسط مرد بارانی| |


با اینکه اگه نباشه یه سری ملاحظات روزگار نسبتاً خوشی دارم اما هنوزم گاهی به گذشته فکر می کنم ، گاهی خواب اون روزها رو می بینم ، گاهی تو شادی ها و تلخی هاش غرق می شم ...

راستی خوب شد یا بد ؟؟؟


پ.ن : باورت شد این دروغ آخرو !


نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط مرد بارانی| |


از اون روزها خیلی می گذره ... تو رفتی و من موندم و سیاهی های زندگیم ! چه خدا دوست داشت دخترک شیرین زبان رویاها ...


نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط مرد بارانی| |


هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟
 زان که بر این پرده ی تاریک این خاموشی نزدیک
 آنچه می خواهم نمی بینم
و آنچه می بینم نمی خواهم


نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 2 قبل از ظهر توسط مرد بارانی| |


پیدات کردم

تو دلهره و تشویش و امید 

بهرحال اما

پیدات کردم

تو بی خبری شاید

غرق دنیای خودت

بهرحال اما

پیدات کردم ....



نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط مرد بارانی| |


دیگر کنون دیری و دوری ست
 کاین پریشان مرد
 این پریشان پریشانگرد
 در پس زانوی حیرت مانده ، خاموش است
 سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن
جمله تن ، چون در دریا ، چشم
 پای تا سر ، چون صدف ، گوش است
 لیک در ژرفای خاموشی
ناگهان بی اختیار از خویش می پرسد
کآن چه حالی بود ؟
 آنچه می دیدیم و می دیدند
 بود خوابی ، یا خیالی بود ؟
خامش ، ای آواز خوان ! خامش
در کدامین پرده می گویی ؟
 وز کدامین شور یا بیداد ؟
 با کدامین دلنشین گلبانگ ، می خواهی
 این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد ؟
چرکمرده صخره ای در سینه دارد او
 که نشوید همت هیچ ابر و بارانش
پهنه ور دریای او خشکید
 کی کند سیراب جود جویبارانش ؟
 با بهشتی مرده در دل ،‌کو سر سیر بهارانش ؟
خنده ؟ اما خنده اش خمیازه را ماند
 عقده اش پیر است و پارینه
 لیک دردش درد زخم تازه را ماند
 گرچه دیگر دوری و دیری ست
 که زبانش را ز دندانهاش
 عاجگون ستوار زنجیری ست
 لیکن از اقصای تاریک سکوتش ، تلخ
 بی که خواهد ، یا که بتواند نخواهد ، گاه
ناگهان از خویشتن پرسد
راستی را آن چه حالی بود ؟
دوش یا دی ، پار یا پیرار
چه شبی ، روزی ، چه سالی بود ؟
 راست بود آن رستم دستان

 یا که سایه ی دوک زالی بود ؟


                                                                    "اخوان ثالث"


نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط مرد بارانی| |


می نویسم از تو ای زیبای من
می سرایم از تو ای رویای من
ای نگاهت سبز تر از سبزه زار
می نویسم بی قرارم بی قرار

پشت دیوار بهار
می نویسم مانده ام در انتظار
ای که چشمت خواب را از من گرفت
می نویسم خسته ام از انتظار
می نویسم می نویسم یادگار

من نمی دانم چه داده ای به من؟
که چنین دل را سپردم دست تو
یا چه بود در آن نگاه آتشین
یا چه کرد بامن دو چشم مست تو

من نمی دانم نمی دانم چرا؟
این چنین آشفته ام
آشفته ام
با خیالت روز و شب در آتشم
شعر هایی نیمه شب ها گفته ام

من نمی دانم ولی اینک بهار
با دو صد گل می رسد
باغ تا گل می دهد
گل به بلبل می رسد

باز می اید بهار
باز می اید بهار
من نمی دانم چرا؟
کس نمی آرد مرا پیغام یار
ای ستمگر روزگار
بی قرارم بی قرار
باز می بارم
چو باران بهار


                                                                 سال نو مبارک



نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط مرد بارانی| |


چه بیم اگر این روزها عطش نوشتن دارم ؟ بگذار در دل این شبهای بی پایان تنها در انتهای این سال خسته زلفی با کلمات و اندیشه گره زده باشم ...حتی اگر ردی از آن همه فکر و نوشته اینجا هم نباشد ! راستی چند روز پیش من و باران بودیم و صندلی خالی این روزها ...



نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط مرد بارانی| |


کیستی که همه منت می پندارند !

کیستم که همه توام می پندارند !


* که درد می فزاید ... درد !


نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط مرد بارانی| |


تک درختی مانده از زمستانی سخت

میوه خواهم داد

باور کن !



نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط مرد بارانی| |


در کوچه محبت از نقد جان گذشتیم     آخر جانا لطفی کن احوال این گدا را


نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط مرد بارانی| |


شب تاریک یکی از روزهای سیاه آن سال پر از درد خواب تلخکامی دخترکش که دیگر نبود انگار در خود شکستش ! میان تکه تکه های وجودش اما خندید ... فردا شاید روشن باشد ! شاید ...


نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 2 قبل از ظهر توسط مرد بارانی| |


اون روز ها هرکی هر چی می گفت سکوت می کرد یا حداکثر تلخ خنده ای مهمونش می شد ... زندگیش تباه شده بود ! اما کسی نمی دید و نمی شنید ... شاید به همین زودی همه رو ترک می کرد ... شاید البته !


نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط مرد بارانی| |

اوايل كوچك بود. يعني من اين طور فكر مي كردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس كرد. حجم‌اش بزرگ تر از دل شد و من هميشه از چيزهايي كه حجم شان بزرگ تر از دل مي شود، مي ترسم. از چيزهايي كه براي نگاه كردن شان ـ بس كه بزرگ‌اند ـ بايد فاصله بگيرم، مي ترسم. از وقتي كه فهميدم ابعاد بزرگي‌اش را نمي توانم با كلمات اندازه بگيرم يا در « دوستت دارم » خلاصه اش كنم، به شدت ترسيده ام. از حقارت خودم لج‌ام گرفته است. از ناتواني و كوچكي روح‌ام. فكر مي‌كردم هميشه كوچك تر از من باقي خواهد ماند. فكر مي كردم اين من هستم كه او را آفريده‌ام و براي هميشه آفريده‌ي من باقي خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت. آن قدر كه من مقهور آن شدم. آن قدر كه وسعت‌اش از مرزهاي « دوست‌ داشتن » فراتر رفت. آن قدر كه ديگر از من فرمان نمي برد. آن قدر كه حالا مي خواهد مرا در خودش محو كند. اكنون من با همه‌ي تواني كه برايم باقي مانده است مي‌گويم « دوستت دارم» تا اندكي از فشار غريبي كه بر روح ام حس مي‌كنم رها شوم. تا گوي داغ را براي لحظه‌اي هم كه شده بیاندازم روي زمين.

                                                                                       " از : مصطفی مستور"


نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 2 قبل از ظهر توسط مرد بارانی| |


Design By : Night Skin